تبليغاتX
سوباسا
فوتبالیست کوچک

 

سلام آقا مهدی سه تا نوحه بوشهری توی صدا و سیما خونده که قراره روزهای تاسوعا ، عاشورا و يك روز بعد ، از برنامه كودك سيماي بوشهر پخش بشه...

دوست داشتين مي تونيد ببينيد و نظراتتون رو در مورد نحوه خوندن ارائه بديد...

خيلي التماس دعا و براي سلامتيش يه صلوات لطفا...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 14:10  توسط عمه جان  | 

 

مهدی جان تولدت مبارک باد عزیزم

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1390ساعت 15:4  توسط عمه جان  | 

آقا مهدی امسال کلاس سومه . دوباره درس و مشق و مدرسه و ...

همه چيز مثل روال قبله ، فقط اينكه او كلاس زبان هم ميره...


عمه جان نوشت : سه روز ديگه تولدشه !!! چي براش هديه بخرممممممم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 10:15  توسط عمه جان  | 

پودین : چیزی تو مایه هایه کرم کارامل امروزی هستش اما به روش سنتی با بخار آب درست میشه و طعمش خیلی خوشمزه تر از این کرم کارامل ها هستش و حاجی(بابا بزرگ اقا مهدی) استاد در ساختن پودین و تا حالا کسی توی خونه نساخته...

مکالمه سه نفری من ( عمه جان ) - و مهدی و حاجی :

من : حاجی ؟ چقدر این دفعه پودینه شکلش قشنگ شده

حاجی : حتما چون این دفعه شیرشو خوب جوش دادم

مهدی : نه بابا این دفعه انگیزه عمو حمید( داماد جدید خانواده) بوده !!! ...( پسره شیطون )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 11:17  توسط عمه جان  | 

سلام

آقا مَهدي شاگرد اول شد (كلاس دوم) و الان هم به مدرسه فوتبال ميره ... اوقات فراغت هم ايكس باكس بازي ميكنه... ماشالله خيلي شيطون شده ...شيطون نه به معناي بدش يعني اينكه مثل بزرگ ها حرف ميزنه...حواسش به همه جا هست...فكر ميكني داره بازي ميكنه ولي دوروبرشو داره...ماشاالله

چند روز پيش مادرش مي گفت داشتم معاني قرآن رو بلند بلند مي خوندم تا عزيز مَهدي هم گوش بده...به ظاهر داشت بازي مي كرد و وانمود مي كرد كه حواسش به ما نيست ولي هر كلمه اي كه متوجه نميشد مي پرسيد : مامان اين يعني چي؟ !!! ( وقتي ايكس باكس بازي ميكنه هر چي صداش بزني جواب نميده اينقدر كه محو بازيه ولي....يه جورايي هم چيزايي كه بخواد بفهمه اهميت ميده...) ...

دنياي بچه ها براي جالب و دوست داشتنيه ...


براي عموي خوب و مجازي مَهدي 

چند روز پيش بدون مقدمه سر سفره پرسيد :

عمه جان از عموي بي غريبه چه خبر؟ 

گفتم : عزيزم عمو خيلي سرش شلوغه و درس داره و خيلي كم نت مياد

گفت : مگه هنوز درساش تموم نشده 

گفتم : فكر نكنم

گفت : هنوز برام نظر ميزاره ؟

گفتم : مگه شما پست جديد ميزاري كه برات نظر بزاره !!!


+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 11:39  توسط عمه جان  | 

 مهدی : آخ جون فقط سه روز دیگه می رم مدرسه......

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:11  توسط عمه جان  | 

سلام

مدتيه قندق صداش مي كنم 

اونم به من مي گه ني ني !!!

هر وقت حوصله نداره يا خسته است محكم بوسش مي كنم   ...

تا اعتراض مي كنه بهش مي گم  :

به تو ربطي نداره فندق خودمي دلم مي خواد بوست كنم ...

و در زماني خاص مياد و حالمو مي گيره

 و وقتي اعتراض مي كنم  مي گه :

ني ني خودمي اصلا هم بهت ربطي نداره ...!!!

اونوقت من اينجوري ميشم :



+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 13:2  توسط عمه جان  | 

سلام

این روزا تا ساعت ۷...۸...۹ شب اداره هستم...امروز ۷ و نیم رسیدم خونه ...تا منو دید گفت : امروز سوره ماعون رو باهام کار میکنی

عمه جان: درسات تموم شده

مَهدی : نه

عمه جان: تا ۸ و نیم اگر درساتو تموم کنی کمکت می کنم

ساعت نزدیکای ۹ و نیمه و آقای بازیگوش هنوز درساشو تموم نکرده

من توی اطاقم هستم ...صداشو می شنوم که با عزیزش داره سوره رو تمرین میکنه و از اونجا که درسش تموم نشده سراغ من نیومده

عمه جان: مَهدی ؟  بیا باهات تمرین  کنم

مَهدی : بیاااااااام ؟

عمه جان: آره

عمه جان: من می خونم تو بعد از من تکرار کن

.

.

عمه جان: بسم الله الرحمن....(با لهجه عربی)

مَهدی : من فارسی می خونم (می تونه با لهجه عربی بخونه)

عمه جان: فقط عربی

مَهدی : جلو بچه ها روم نمیشه (تمرین سوره ماعون برای درس قرآن مدرسه هستش)

عمه جان: از این خبرا نیست ...فقط عربی( اجبارم برای اینه که قبلا خونده ...فقط یه کم نیاز داره بهش اعتماد به نفس بدی)

- چند بار که تمرین کردیم ...سایت تنزیل رو باز کردم . با قرائت مشاری العفاسی (قاری مورد علاقه خودم)

عمه جان: دفعه اول فقط گوش بده

عمه جان: الان باهاش تمرین کن

- آنچنان خوندن قاری روش تاثیر گذاشته بود که اینو از توی چشاش می خوندم مخصوصا آیه ۶ که اوج میگیره.....(خودم هم خیلی خوشم اومد)

- خلاصه الان داره ریاضی حل می کنه منم گذاشتم روی این سوره مرتب تکرار بشه...یه کم می نویسه...صداش میاد زیر لب هم با آیات زمزمه میکنه...باید برای فردا حفظش کنه....خودم بدترم...بیشتر ذوق دارم آیاتو تکرار کنم

عمه جان: امیدوارم که قرآن پشت و پناهت باشه عزیز  ِ دل ِ عمه جان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 22:30  توسط عمه جان  | 

سلام

مَهدي تازه از مدرسه برگشته بود داشت براي عزيز و حاجي از مدرسه تعريف مي كرد ، منم از توي اتاق داشتم صداشو مي شنيدم :

( با لهجه بوشهری )

حاجی سِي كُن (نگاه كن) ...اِمرو (امروز) تو مدرسه سي (براي/به) بِغَل دستيم گُفتُم :

پدر بزُرگُم ميگه : هر وقت بارون مياد اگه چيشات (چشمات) رو به آسمون باز كني وُ بارون تو چيشات بيريزه رحمِتِن .

خلاصه بِچِيكو هم چيشاش باز كرد...هر كاري مي كِرد كه بارون بيريزه تو چيشاش تا بارون مي اومد ميترسيد و چيشاش مي بست...بالاخره با دست چيشاش نگه داشت تا يه قطره ي بزرگي افتاد تو چيشِش ...يه هُوي سِي اي وَر كِرد و سِي او وَر كِرد (به اين طرف و اون طرف نگاه كرد) و گفت :

سِي چه همه چي بزرگ مي بينُم

سِي چِه بِچِه ها زياد شدن ؟!!!

 

عمه جان نوشت : ظاهرا قطره آب كه توي چشماش ريخته بوده يه جورايي خاصيت شيشه عينك داشته كه چيزا رو بزرگ و زياد ميديده...از نظر علميش نمي دونم چه اتفاقي افتاده بوده

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 10:46  توسط عمه جان  | 

سلام

توی دهه اول محرم آقا مَهدي ۳ تا نوحه خوندن كه توي برنامه كودك شبكه بوشهر پخش شد.تجربه اولش بود و جلو دوربين و...يه كم استرس داشت و بابت سرماخوردگي كه داشت يه كم صداش گرفته بود ولي كلا خوب بود....قشنگ اجرا كرد.

جالب اينكه دوستان و آشنايان اينقدر ذوق داشتن كه توي لحظه پخش پشت سر هم زنگ ميزدن كه بهمون خبر بدن(غافل از اينكه ما خودمون داشتيم نگاه مي كرديم و با زنگ هاشون يه كم....) ...بالاخره همه لطف داشتن.

منم گفتم خدا به داد بازيگرا و آدم هاي معروف برسه چي ميكشن و بايد چقدر صبور باشند...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 13:19  توسط عمه جان  | 

 

سلام

تولد ۸ سالگي آقا مَهدي ۳۰ مهر بود ولي به دلايلي جمعه ۵ آذر برگزار شد...جشن تولد به روايت تصوير :

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آذر 1389ساعت 11:44  توسط مَهدی  | 

 

اینم نقاشی آقا مَهدی برای نمایشگاه نقاشی مدرسه :


پ ن : جدا بچه نقاشیش خوبه به عمه جانش رفته !...  

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 9:45  توسط مَهدی  | 

 


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

مهدی جان تولدت مبارک

 

 

پ ن : دیشب خسته بود با همین لباس ها خوابش برد اونم توی اتاق بنده....صبح تا بیدار شد همه با هم گفتیم : تولدت مبارک ...و اینکه یه آب به صورتش زد و منم این عکس ها رو گرفتم...اگه بچه خواب آلو شده از کارای عمه جانشه  ((۳۰ مهر ۱۳۸۱))

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 11:29  توسط مَهدی  | 

سلام

از اونجایی که اهل منزل توی ختم ترجمه قرآن یه هم وبلاگی شرکت کرده بودند ، آقا مهدي هم همش مي گفت يه جزء هم براي من ثبت نام كنيد....از ما كه نمي توني و از اون كه مي تونم بالاخره باباش تقبل كرد كه كمكش كنه...جزء ۶ قرآن رو ثبت نام كرد...

ديروز كه تعطيل بود و ما هم اضافه بر سازمان خواب تشريف داشتيم و با سرو صداي اهل منزل اول صبحي (ساعت ۱۱ ) بيدار شديم ...ديدم صداي مادر بزرگوار مي ياد كه بجه ها يواش عمه جان خوابه....منم يه سوت كوچولو زدم ...ديدم ماشالله مثل زلزله صداي مهدي اومد كه : عمه جااااان بيدااااااارهههههههه

خلاصه اومد و كلي شيطنت كرد و خنديديم و يه باره شروع كرد كه من مي خوام ختم رو شروع كنم...گفتم برو قرآن رو بيار(بنده هنوز توي رخت خواب تشريف داشتم)...قرآن رو آورد و اومد شروع كنه ...كه گفتم: وضو داري؟ گفت : نه... گفتم: بدو....رفت وضو گرفت و برگشت

 اومد و شروع كرد....اينقدر قشنگ مي خوند و بعضي از كلمات رو عوضي(نه اينكه ۴ ماه تعطيل بوده و از مدرسه دور و اينكه كلمات قرآن هم يه كم براش سنگين بود).... كلي زمان برد تا خوند و البته خيلي هم سوال ميكرد ..اين يعني چي؟ اون يعني چي؟ كه اين قسمت كار يه كم سخت بود....يه جوابي به بچه ۸ ساله بدي كه در خور فهمش باشه.....

به خير گذشت و  فعلا ۳ صفحه رو خونده ....البته ۲ صفحه بعدي رو با كمك بابا مسعود خوند...

خدايا همه ي فرزندان ايران زمين را در پناه خودت و قرآن كريم قرار بده....آمين

 


امروز (دوشنبه) ساعت ۱۵:۲۰ از اداره برگشتم /تا نهار خوردم شد ۱۵:۴۰که آقا مهدی اومد و گفت یه صفحه بخونم....منم خسته از ۶:۳۰ صبح بیدار شدم رفتم اداره تا الان که برگشتم...گفتم من خسته ام /....خلاصه بنده هم که دلسووووووووز....گفتم باشه قرآنتو بردار بیا اطاقم

تا بلند شدم دیدم داره وضو می گیره....خیلی دیدن این لحظه ها قشنگه...خیلی ..نه اینکه برادر زادمه...نه ....وقتی یه بچه رو اینطوری میبینی.....بگذریم

روز اول که با من قران خوند فقط حواسش بود کلمات رو درست بخونه...فقط چند تا سوال کرد..اما امروز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای بعد از هر آیه می گفت: عمه جان حالا برام توضیح بده یعنی چه....(به خدا خیلی کار سختیه )

جالب اینکه هر چی میخونه ربطش میده به مولامون امام زمان عج....مثلا یه آیه خوندیم که تنها کسی که آشکارا با خدا سخن گفت حضرت موسی ع بودن....فوری پرسید امام زمان هم با خدا صحبت میکنه ؟ از طریق فرشته ها یا خودش صحبت میکنه!!!!!!!!!!!!

یا اینکه توی یه آیه گفتم کارهای بد رو نباید انجام داد...جهنم اینجوریه...بهشت اینجوری...یه باره پرسید ماهواره هم گناه داره....گفتم که آره خیلی...میگه: پس  چرا فلانی و فلانی دارن...مگه نمی دونن گناهه...گفتم : خوب خیلی ها قبول ندارن گناهه...گفت یعنی براشون گناه می نویسن : گفتم آره ...یه قیافه ناراحتی به خودش گرفت (آخه از فامیلی که دوستشون داره بود و دلش نمی اومد که براشون گناه بنویسن....

بعد گفت یعنی بخشیده نمیشن...گفتم چرا اگه توبه کنند و ماهواره رو جمع کنند خدا می بخشه....گفت : عمو فلانی که با ماهواره فقط فوتبال میبینه.....گفتم عزیزم ماهواره کلا بده.....گفت پس به خاله فلانی بگو بده شاید نمی دونه ....

خلاصه از سوال و جواباش داشتم داغ می کردم.....خیلی جواب دادن بهش سخته....خدایا کمکم کن که بتونم درست جواب سوالاشو بدم

برام دعا کنید: عمه جان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 8:37  توسط مَهدی  | 

 

سلام

می بخشید که یه مدت نبودم...و قرار بود بابا مسعود عکس های مسابقات رو بزارن و هنوز نذاشتن...

از آنجا که ماه مبارک واقعا سرمون شلوغ بود نتونستیم به نمایشگاه قرآن بریم در نتیجه این نمایشگاه تمدید که شد کلی خوشحال شدیم و بالاخره با اهل خانه یک روز مانده به پایان نمایشگاه خود را سراسیمه به آنجا رساندیم .

نمایشگاه هم عالی نبود ولی خدا رو شکر خوب بود...چند تا قرآن و کلی کتاب خریدیم...آقا مهدی هم تعدادی کتاب داستان خریداری کردند...

 

 

این قرآن رو که مشاهده میکنید و آقا مهدی در حال خواندن می باشند و بنده بی خبری ازش عکس گرفتم کامل و دارای جلد چرم و همچنین سبک می باشد که بنده برای خودم و زن داداش گرامی خریداری کردم که همیشه و همه جا دسترسی به آیات با ترجمه داشته باشیم...انشالله که درک کنیم و توفیق عمل داشته باشیم...آمین

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 14:0  توسط مَهدی  | 

 

سلام

امروز تیم فوتبال مَهدی در رده سنی زیر ۱۰ سال قهرمان مدارس فوتبال شهرستان بوشهر شد.

انشالله به زودی عکس مسابقات رو تقدیم می کنیم.

التماس دعا

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 22:15  توسط مَهدی  | 

جشنواره مدارس فوتبال شهرستان بوشهر از تاریخ چهارشنبه ۱۳-۵-۸۹ در محل ورزشگاه شهداء با شرکت ۷ مدرسه فوتبال و مجموعاً به تعداد بیش از دویست نفر نونهالان زیر ۱۰ تا زیر ۱۲ سال برگزار می گردد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی هیأت فوتبال استان:
جشنواره مدارس فوتبال شهرستان بوشهر از تاریخ چهارشنبه ۱۳-۵-۸۹ در محل ورزشگاه شهداء با شرکت ۷ مدرسه فوتبال و مجموعاً به تعداد بیش از دویست نفر نونهالان زیر ۱۰ تا زیر ۱۲ سال برگزار می گردد. برنامه کلی این مسابقات بشرح زیر می باشد:
بازی های زیر ۱۰ سال با حضور ۶ تیم در دو گروه از ساعت ۱۹ روز چهارشنبه ۱۳-۵-۸۹ آغاز می شود و مرحله نیمه نهائی و نهائی این رده روز پنج شنبه برگزار می شود.
بازی های زیر ۱۱ سال با حضور ۴ تیم بصورت دوره ای از ساعت ۱۸:۳۰ روز چهارشنبه ۱۳-۵-۸۹ آغاز و روز پنج شنبه پایان می یابد.
بازی های زیر ۱۲ سال با حضور ۶ تیم در دو گروه از ساعت ۱۸:۳۰ روز شنبه ۱۶-۵-۸۹ آغاز می شود و مرحله نیمه نهائی و نهائی این رده روز یک شنبه برگزار می شود.
در این مسابقات مدارس فوتبال ایرانجوان – شاهین – ثابت – ندسا – نیرومند – ملوان و سپاهان عالی شهر حضور دارند.

منبع:پايگاه خبری هیأت فوتبال استان بوشهر

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 14:24  توسط بابا مسعود  | 

 

مراسم اختتامیه دوره تابستانه دارالقرآن آل یاسین بوشهر که آقا مَهدی هم به عنوان مداح برتر انتخاب شد.  

آفرین گل پسر   بهت تبریک می گم

فکر می کنی توش چیه؟

حالا نمی خواد اینقدر قیافه بگیری بابا !!! 

به به !!! اینم عکس با آقای نوذری مجری و گزارشگر خوش رو و مهربان بوشهری

عکاس : بابا مسعود  (من نبودمااااااا  : عمه جان )

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 14:58  توسط مَهدی  | 

 

 

آقا مَهدي روز نيمه شعبان سال ۱۳۸۱ بدنيا آمدند...جالب اينكه ايشون هم تاريخ تولد قمري و هم شمسي از خانواده كادو تولد مي گيرن...

ميلاد مبارك

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 12:40  توسط مَهدی  | 

              ردیف...نام.............................امتیاز

                    ۱ - بابامسعود .......................... ۱۷

                          ۲- دایی اسد .......................... ۱۶

                               ۳ - احسان ...............................۱۴

                                   ۴- مهدی الف ...........................۱۴

                                       ۵- عمو مهدی .......................... ۱۴

                                           ۶- عمو حیدر ........................... ۱۴

                                               ۷- عمو اصغر ........................... ۱۳

                                                   ۸- دایی حسین ........................۱۱

                                                       ۹- دایی ابراهیم ........................ ۱۰

                                                           ۱۰- مهدی(سوباسا) ................... ۹

                                                                ۱۱ - هادی ................................. ۹

                                                                     ۱۲ - ایمان .................................. ۸

                                                                          ۱۳- عمو سجاد ........................... ۶

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 4:17  توسط مَهدی  | 

 

ردیف...نام.............................امتیاز

۱- بابامسعود .......................... ۱۱

۲- دایی اسد .......................... ۱۰

۳- احسان ................................ ۸

۴- مهدی الف ............................ ۸

۵- عمو مهدی ........................... ۷

۶- عمو اصغر ............................. ۷

۷- مهدی(سوباسا) ..................... ۶

۸- عمو حیدر .............................. ۶

۹- دایی ابراهیم .......................... ۶

۱۰- دایی حسین ........................ ۵

۱۱- ایمان .................................. ۴

۱۲- هادی ................................. ۴

۱۳- عمو سجاد .......................... ۳

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم تیر 1389ساعت 1:17  توسط بابا مسعود  | 

سلام

این هلیکوپتر(بالگرد) چینی یه...!!!

ذوق می کنی؟....

به به پرواز کرد آخ جوووووووووووووون...

اِ اِ اِ...چی شد؟ همین ؟تموم شد؟!!!


پ ن : کلی بهش خندیدیم...آخه ۳۰ هزار تومن بدی واسه(برای) ۳۰ ثانیه...ای خدا عجب دنیاییه هاااا...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 21:46  توسط مَهدی  | 

مشاهده کامل تصاویر در ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم خرداد 1389ساعت 14:10  توسط بابا مسعود  | 

 البته این عکسها قبل از تحویل لباس فرم مدرسه می باشد.

جهت مشاهده کامل تصاویر لطفا" ادامه مطلب:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 11:26  توسط بابا مسعود  | 

 

 

کارت عضویت...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 21:34  توسط مَهدی  |